محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2450

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جندب گويد : عمرو بن اشرف مهار شتر را گرفت و هر كه نزديك وى مىشد با شمشير او را مىزد ، حارث بن زيد ازدى بوى نزديك شد ، عمرو شعرى به اين مضمون مىخواند : « اى مادر ما ، اى بهترين مادرى كه ديده‌ايم . « مگر نمىبينى كه چه شجاعان زخمدار مىشوند « و سر و آرنجشان قطع مىشود » گويد : دو ضربت در ميانه رد و بدل شد و ديدمشان كه با پاى خويش زمين را مىخراشيدند تا هر دو جان دادند . گويد : در مدينه پيش عايشه رفتم ، به من گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « يكى از مردم ازدم كه در كوفه سكونت دارم » گفت : « در جنگ جمل بودى ؟ » گفتم : « آرى » گفت : « با ما يا بر ضد ما ؟ » گفتم : « بر ضد شما . » گفت : كسى را كه مىگفت : « اى مادر ما ، اى بهترين مادرى كه ديده‌ايم مىشناسى ؟ » گفتم : « آرى ، او پسر عموى من بود » گويد : و او بگريست چندان كه پنداشتم ساكت نخواهد شد . دينار بن عيزار گويد : شنيدم كه اشتر مىگفت : « يا عبد الرحمان بن عتاب بن اسيد تلاقى كردم كه دليرترين و مكارترين كسان بود . با هم به زمين افتاديم و ندا داد كه من و مالك را بكشيد . » و هم دينار بن عيزار گويد : شنيدم كه اشتر مىگفت : « عبد الله بن حكيم بن حزام را ديدم كه پرچم قريش را به دست داشت و با عدى بن حاتم چون دو قوچ درهم آويخته